صدای پای اب


شعر صدای پای اب سهراب به نظر من یکی از بهترین  اشعار  در اشعار  سبک شعر نو است ..

من خود با این دو تیکه شعرش خیلی حال میکنم بیان کلماتش واقعا زیبا ست  ..

اگر علاقه دارید کل شعر رو در ادامه مطالب براتون گذاشتم ...

**********************

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن

من نديدم بيدي ، سايه اش را بفروشد به زمين .

رايگان مي بخشد ، نارون شاخه خود را به كلاغ .

هر كجا برگي هست ، شوق من مي شكفد


*****************


زندگي رسم خوشايندي است .

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،

پرشي دارد اندازه عشق .

زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.

زندگي جذبه دستي است كه مي چيند .

زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است .

زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره .

زندگي تجربه شب پره در تاريكي است .

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.

زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.

زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست .

خبر رفتن موشك به فضا ،

لمس تنهايي (( ماه )) ،

فكر بوييدن گل در كره اي ديگر

ادامه نوشته

خدا . دل . زندگی

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست

امتحان ریشه هاست

ریشه هم هرگز اسیر باد نیست

زندگی چون پیچکی ست که انتهایش می رسد پیش خد
***********************************************************

عیب کار از جعبه تقسیم نیست
 سیم سیار دل ما ، سیم نیست
 این خدا این هم هزاران طول موج
 دیش احساسات ما تنظیم نیست

خانه بر دوش

 خانه بر دوش

سر تب آلود است از سودای سامانی که نیست

پای رفتن  هست  آیا  تا  به  پایانی  که  نیست؟

درد   را    پیچیده   ام   در    پرنیان    سرخ   دل

لنگ  لنگان  می روم  دنبال  درمانی  که  نیست

خنجری  مژگان  چشم  شانه  ام  شد ای  دریغ

از خیال خام من  وز عهد  و  پیمانی  که  نیست

پینه   ی   پیشانی   تزویر٬   مهر   باطل   است

سوگوارم   در   زوال   زرد   ایمانی   که  نیست

خانه  بر  دوشیم٬   چشم  آسمان  ما  را   گواه

میزبان سایه ی خویشیم٬  مهمانی  که  نیست

تا   به   کی   باید   تحمل   کرد   چوب  اشتباه

تا  کجا  باید  دویدن  در  پی  نانی   که  نیست

دستپوش   از   پینه   دارم٬   پایپوش   از   آبله

می روم   در   امتداد   آن  خیابانی  که نیست

دل شعله ور

دل شعله ور

در  ره  عشق  مـــرام  دگـــــری  می بـــــــاید

سر  پــر شـــور  و  دل  شعله وری  می بـــاید

 

عیب  پروانـــه  نگـــــویید  کـــه  در  آتش  رفت

شرط عشق است که بر جـان شرری می باید

 

عافیت  آفت  جـــان  است ، جنونـــــــا  مددی

رهـــــرو  دشت  بلارا  خطـــری  می بـــــــــاید

 

خانه ی دوست به قاف است، بلند است، بلند

بهر  پرواز  چــو عنقـای  پری  می بـــــــــــــاید

 

عـــاشقان هستی خـــود پیشکش او کـــردند

دست خـــــالی نتـــوان رفت سری می بـــاید

 

وهم خـــامیست امـــــان نـــــامه بگیرد سقا

شمس را در همه دوران قمـــــری می بـــاید

 

آسمان ، از چـه نشستی به تمـاشا  آن روز

تــــا ابـد  چشم  تــورا  پلک تری می بـــــاید 

شعر سهرابه...ولِِش! اشعار نيما را بچسب

شعر سهرابه...ولِِش! اشعار نيما را بچسب

 

چتر بازي را ولش كن آنفولانزا را بچسب

ديس ماهي را لهش كن مرغ زيبا را بچسب

 

 

من كه دي در حلقه ي رندان دو چترم بسته بود

بار خود بستم از اين سفره...تو دنيا را بچسب

 

 

گرچه از لطف دوتا چتر خودم گشتم مريض

درد اشكم بگذرد...آخ شام فردا را بچسب!

 

يك طرف جوجه و آن سوي دگر كيشميش پلو..

دست از آن قيمه بكش...آلو مسما را بچسب

 

 

بحث كاه و كاهدان و ساير ضرب المُثُل

بي خيال كاه و يونجه معده ي ما را بچسب

 

 

آنكه مي گويد كه بايد چترها را بستشان...

شعر سهرابه...ولِِش! اشعار نيما را بچسب

 

تا كه اندر حلقه اي كردي تو landing  بي خطر

ديدني ها را نبين  و خوردني ها را بچسب

 

 

چتر خود را پهن كن در گوشه اي...بي سر صدا

گر نباشد مرغ بريان نان و حلوا را بچسب

 

ليك شايد يك شبي چتر تو ديگر وا نشه

با لگد پرتت كنند بيرون تو آن پا را بچسب

 

وسوسه كرده مرا آرايه ي خوب جناس...

دست بردار از سرم ..چيزه...همين جارا بچسب!

 

 

الغرض گويم تورا با صد زبان و لهجه من....

چتري ياپيش...ول لما...يو  آمبرلا رو بچسب!

Chatri yapish…vel lama…you umbrella ra bechasb!))

 

 

دو شعر از سهراب سپهری

روشنی من گل آب

 ابری نیست
 بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پاکی خوشه زیست
 مادرم ریحان می چیند
 نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
 پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست که نمی دانم
 می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
 راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
 من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
 پرم از راه از پل از رود از موج
 پرم از سایه برگی در آب
 چه درونم تنهاست

 

صدای پای آب

اهل كاشانم
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك "سيلك".
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد. آسمان آبي بود،
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟
من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟